مهربانا
دلم غرق غبار سرگشتگی است
غفلت آواره ام کرده
نمی دانم کدام درست است و کدام غلط
فقط می دانم دلم خیلی گرفته
خیلی خیلی گرفته
باز هم آمده ام به جمکران خیال ها
وقت و بی وقت
که سه شنبه ها و جمعه ها نمی شناسد
می ترسم
می ترسم خیال ها کار دستم بدهم
دستم بگیر که واقعیت بد مچم را گرفته
دستم را به بگیر که گم شده ام
دلم می خواهد وارد میدان شوی
چه قدر تنهای تنها مانده ام
برچسب:
نویسنده: نگار کوشکی