نه ! شاید تو هستی درکنار بغض های سکوت کرده شکسته که وقتی بغض به نهایت رسید
اسم فاطمه زهرا می آید
شاید تو همیشه عادت داری پشت شکسته ها باشی
شرمنده ام
از این که تو را گم می کنم و در هنگام واسطه دعاهایم تو را می یابم اما می دانی به این امید می یابمت که یادم نمی رود تویی اولین چراغم
از دست خودم ناراحتم که چشم می بندم بر نورت «اغلب...»
می دانی ادعا هایم را
چرا که فقط تو می شنوی صدای شکستن قلبت را از دست یک شیعه نام و من خودم را می زنم به نشنیدن و چند واژه می گذارم کنار هم و برایت می نویسم تا که شاید ببخشی مرا
تا شاید بدانی که می دانم خطاکارم و دل می سوزانم
برایت می گویم که مادر جان
چادری که دارم یادگاری توست دوستش دارم
بعد چادر می پوشم و می ایستم جلوی آینه ...
این کجای دوست داشتن است ؟
و تو فقط می دانی چه قدر شرمنده و روسیاهم
برچسب:
نویسنده: نگار کوشکی