خرید بک لینک
به سال قمری اگر بگویم می شود امروز !

دو سال پیش دو روز مانده به شهادت حضرت فاطمه . چه قدر استرس داشتم برای این از تست صدا توسط دوستانم موفق شده بودم و قرار بود اولین بار در برنامه مدرسه حضور داشته باشم و اولین بار تنهایی بخوانم ! دقیق می توانم بگویم حتی وقتی می خوابیدم تنم می لرزید از ترس برنامه . طبق معمول باید تمرین می کردم یه هفته تمرین کردم و نهایت می خواستم در جمع خانواده بخوانم تا برای فردا ترسم بریزد و از آن جایی که با خانه پدر بزرگم دیوار به دیوار هستیم اکثرا آن جا تشریف داشتم .آن موقع پدر بزرگم هنوز زنده بود .رفتم برایش خواندم اما با هزار ادا .خنده ام می آمد اما می توانستم احساس غرورش را در چشمانش ببینم و چه قدر آن موقع آروز می کردم پسر باشم تا همیشه کنارش به مسجد بروم و بخوانم ولی خب نشد .داشتم می گفتم من مصرع اول را می خواندم خنده ام می آمد گفتم نمی شود باید رویم را آن طرف کنم و رویم را برگردانم باز هم مصرع بعدی باز هم خنده .بیچاره هر وقت می خواست به حس برود خنده ام مانع می شد . در نهایت چادرم را کشیدم رویم و خواندم و آخرین نصیحتی که داشت این بود « خوب می خوانی ولی نخند » و برنامه مدرسه هم با تپش فراوان تمام شد...

روز شهادت حضرت فاطمه رسید ۱۲ اسفند سال ۹۵ و من چه قدر بهانه می خواستم آن روز برای گریه که ناگه بهانه رسید .خبر ماتم خانواده ما خبر فوت پدر بزرگم .من اولین نفری بودم که غریبه ای در وسط عزاداری حضرت فاطمه خبرش را داد و من فقط دست های عمه ام را گرفتم و بس . آن روز تاریک بود خیلی تاریک . پدر بزرگم رفت اما هنوز هم در خواب هایم وقتی می بینمش خوش حال می شوم و می پرسم بابا تو هنوز زنده ای .رفت اما هنوز هم گاهی در گوشه قلب جای خالی اش هست که فکر می کنم هنوز هم با دو چرخه اش از در خانه می آید .

رفت و تنها یادگاری اش اسم من بود و من چه قدر علاقه مندم به این یادگاری و شعری سر قبرش که بهترین شعری است که تا به حال در سر تمامی قبر ها خوانده ام.

بو دنیا دا چوخ قال ما قوا چاره تاپیلماز

مین اولا عمرون گدر آخر گینه قالماز

بیرگون اولار آخیر سنی هچ کس یادا سالماز

کسمه دیلیوی صبح و مسا ذکر خدادن

صدقیله یاپوش دامن شاه شهدا دن ...

برچسب: نویسنده: نگار کوشکی تاريخ: شنبه 27 بهمن 1397 ساعت: 18:48

صفحه بندی